تبليغاتX
سهند

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان

این  پیر  پی اچ دی   را  آئینه  عبرت  دان

 

برنامه و کُد را هست  با  من  سرِ  لج بازی

چون اسب چموشِ  شوخ از من نبرد فرمان

 

کَردست  مرا  مدهوش  ران تایم  اِرُرهایش

کانوِرج  نمی گردد  این  سرکشِ پُر جولان 

 

مملو  بُدَم  از شادی، ماتریسِ  وجودم دِنس

خالی  شدم  و اِسپارس در گوشه این زندان

 

گویند  که  عاقل  را   یک  نکته اشارت کن

شاعر شدنم  ای دوست آن  یکه اشارت دان

 

گر هست  تو را  مَستِر یا  بهتر از آن  بَچلِر

رو جانب شغلی گرد از درس تو رو گردان

 

سودای کتاب و درس وانه تو در این غربت

آن  توی  وطن  باشد  مدرک  شرف مردان

 

گردی  تو اگر دکتر بر صدر روی زان رو

هم  فارس پِِیَش باشد هم  تُرک وهم  کُردان*

 

هر  چند  که  آنجا  هم  بسیار عوض  گشته

علم   و  هنر آموزی   پاره ورقی   می دان

 

پس چیست هدف یارا زین جهد توان فرسا؟

مانی تو و برگردی تنگ است تو را میدان

 

شاید  که  سواد  و علم از بهر  خدا خواهی

از   بهر  خدا  وانه  این   وسوسه   شیطان

 

نی  جمله خطا گفتم رحمت کن و  بنما عفو

از بهر خدا گرهست، می تاز  در این میدان

 

القصه  نگیر ای دوست  جدی  سخن شاعر

برنامه چو  راه افتَد  این  شعر  شود  هذیان



* جمع کُرد، یکی از اقوام ایرانی
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:42  توسط علی  | 


همی یاد دارم ز عهد صغر

مرا بود عموئی به سان پدر

 

پدر بود آزاده دل،  نیکخو

عمو را به نیکی نبُد کم ازاو

 

همی یادم آید از آن روزها

بُدم سالِ دوم در آن ابتدا

 

هوای دوچرخه همی در سرم

پدر بُد مخالف و هم مادرم

 

دوچرخه کند پای کودک دراز!

بدارد ز تحصیل و از علم باز!

 

تو آن طفل همسایه را یاد دار

سه تجدید شد پار ازو یادگار

 

بخوان درس و شو جمله بیست

رفیقی به نیکی بجز درس نیست

 

یکی چرخ داشت آن رفیقم رضا

دو تجدید بودش به ثلث از قضا

 

همین بود بس والدین مرا

رضا را ببین و مکن ادعا

 

به انصاف هم سر بُدم درکلاس

نبود دوچرخه است علت،سپاس!

 

عمویم در این غم مرا یار بود

به من وعده هایش چه بسیار بود

 

هر آن دم گرفتم یکی نمره بیست

نشان دادم او را که چه تحفه ایست

 

عمو نیزهردم پس از آفرین

بگفتا خَرَد بهر من بهترین

 

دهد پند او مادر و هم پدر

کند هر دو راضی بدین مختصر

 

همه حرفها وعده انگاشتم

خدائی به حرفاش شک داشتم

 

شب و روز میرفت و من بیقرار

دوچرخه مرا کرده بُد داغدار

 

همی یاد دارم از آن روز گرم

بُدم در ره خانه من نرم نرم

 

ز مکتب همی سوی منزل روان

به دستم بُدی بستنی نصفه جان

 

سرکوچه دیدم رفیق قدیم

خبرهاش بود از عموی کریم

 

عمویت بدیدم دوچرخه به دست

گمانم دوچرخه توی خانه است

 

بدادم به او نصفه بستنی

دهم سر بدان مژدهء روشنی

 

دویدم به سر سوی منزل همی

که پیدا شده درد را مرهمی

 

چو در باز کردم به نذر و دعا

هویدا شد آن ماه آهن نما

 

تو گوئی که هستی از آن من است

تومعشوق دیدی که از آهن است؟

 

.

.

.

پدر رفت عمو پشت او چون نسیم

بده جایشان در بهشت ای کریم


توجه: اسم دوستم رضا واقعی نیست، صاحب مشخصات شخص دیگری است.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:26  توسط علی  | 


اکثر آخر هفته ها سرم شلوغه و یا خونه نیستم یا اینکه با دوستان دور همیم. توفیقی شد واقعا این آخر هفتۀ دراز رو حداقل یک روز صبح تا شب تنها باشم و فکر کنم. کشف خیلی خوبی کردم در مورد خودم. مروری کردم به رفتارهائی که با آدمها در طول هفته گذشته داشتم. بدون رو در وایسی فکر می کردم آدم خیلی خوبی هستم، الان شک دارم. یعنی در خلوص اعمالم شک دارم. باور کنید! کار زشت که آدم زیاد می کنه و جای بحث نیست اما شک کردم که مثلا اگه کار نیکی در حق کسی می کنم آیا احساسی که از این کار دارم احساس درستیه؟ یا اینم تاثیری که در روحم میزاره با کار بد یکیه؟ کار نیک اگه غرور پشتش باشه، منیت و خودخواهی پشتش باشه به همان اندازه کار زشت به نظرم تاثیر بد روی روح آدم میزاره. من به تاثیر اعمال و رفتار در انسانها اعتقاد دارم. اصلا نمی دونم از انجام یک کار خوب چه احساسی باید داشت. به نظر مسخره میاد ولی نمی دونم چه احساسی باید داشت. حتی نمی دونم اینکه این مطلب رو اینجا بیان کردم دلیلش چیه؟ به هر حال آدم وقتی وبلاگ داره باید سعی کنه احساسات و اعتقاداتش رو بنویسه، ولی نکنه دلیلش باز منیت باشه، این که مردم فکر کنند چقدر متفکرم! "مسخره"س نه؟ از این کلمه بدم میاد ولی کلمه رساتری نبود. نکنه یک کار خوب هم که آدم در بین صد کار ناروا انجام میده به همان اندازه و یا حتی بیشتر مخرب برای روح آدم باشه؟ به خودخواهی و غرور آدم بیشتر دامن بزنه. مگه نه اینکه بودا میگه "باشد که اندیشه انسان او را بودا سازد یا اینکه جانورش کند" این چه اندیشه ایه که از آدم بودا درست می کنه؟


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 1:23  توسط علی 


عصر که به خونه اومدم، دیدم گلدان گلی رو که کیوانِ گل آورده بود گل داده. کلی هیجان زده شدم، گوشی رو برداشتم که بهش زنگ بزنم ولی بعدش پشیمون شدم و گفتم که یه کار دیگه می کنم، یعنی همین کار.
فالی به حافظ زدم و این اومد:
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ  
نهال دشمنی برکن که رنج بی​شمار آرد که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد نشیند  بر  لب  جویی و  سروی   در  کنار  آرد
شوخی کردم، مطلع غزل رو می دونستم ولی کلی گشم تا تو دیوان پیداش کنم، به هر حال... اتفاقا خیلی هم به صحبتهائی که امروز با هم داشتیم میخوره.
این هم عکسش:





البته گل و گلدان واقعی بسیار زیباتر هستند و این تصویر تلفیق کار دوربین الکن و دانش ابتر من در عکاسیست.
دوستیها مستدام، رفاقتها بردوام

به علیِ عزیز (Calgary)و خانمش هم زندگی جدید و با هم بودن رو تبریک می گویم.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 7:0  توسط علی  | 

کانادا هم کانادای قدیم که میشنیدیم: آقا اونجا همه چی رو حساب کتابه

سه هفته پیش سفارش یک پنجره (یکی از کشوهاش) رو به یک در و پنجره ساز دادم. شیشه و چارچوب آلومینیومی روی هم شد 250$ که خوب و معقول بود. گفتند دو هفته ای درست میشه که سه هفته طول کشید ولی امروز بالاخره گفتند حاضره. یکی از کشوهای پنجره هم که دقیقا به همان اندازه قبلی بود شیشه نداشت و باید شیشه می انداختم. برای آوردن پنجره که رفتم این یکی چارچوب رو هم بردم که شیشه بیاندازند. با کمال تعجب فقط برای شیشه انداختن باز 250$ قیمت داد. البته فرقش این بود که قیمت قبلی رو یک کارمند داده بود، این قیمت رو خود صاحب کار داد.
گفتم چطور همین الان برای چارچوب و شیشه 250$ دادم ولی حالا فقط شیشه اش به همان اندازه 250$ میشه؟
گفتش آخه ما شیشه ایمنی استفاده می کنیم.
گفتم مگه شیشه ای که به اون یکی انداختین ایمنی نبود؟ (حق ندارند شیشه غیر ایمنی بندازند)
گفتش چرا اونم ایمنیه.
گفتم پس تفاوت چیه؟
یه چیزائی با لحجه غلیظ هندی گفت که نفهمیدم کلا چه ربطی داره.
گفتم نگرفتم. دلیل رو عوض کرد
گفتش آخه ما مجبوریم از یک شیشه بزرگتر اینو ببریم که بقیه شیشه دور ریخته میشه.
خودشم میدونست سوال بعدی من چیه، پرسیدم.
گفتش آخه اون چارچوب کار خودمون بود.
گفتم چه ربطی به شیشه داره، اندازش یکیه.
باز لهجشو غلیظ کرد و شروع کرد به گمان خودش تخصصی صحبت کردن که منو گیج کنه. ماحصل حرفش این بود که چون چارچوب مال خودمون نیست کلی وقت و کار میبره که متوجه بشیم چجوری سوارش کنیم! این درحالیه که چارچوب چهار تا تیکه است که با چهار تا پیچ سوار میشه و بیشتر از 2 دقیقه برای سوار کردنش وقت لازم نیست و برادرزاده های دوقلوی من که امسال کلاس اولی هستند و در و پنجره ساز هم نیستند می تونند در عرض 4 دقیقه سوارش کنند.
گفتم: نفهمیدم!
گفت: حق داری، این کار تخصصیه، من 20 ساله تو این کارم و هنوز چیزای زیادی نمی دونم.
خواستم بگم همین تواضعته که منو کشته، ولی بلد نبودم.

به هر حال گفتم باشه، چون جای دیگه هم پرسیده بودم کمتر از 300$ نگفته بودند ولی احساس می کنم به شعور انسانیم توهین شده!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:22  توسط علی  | 


 

Su gələr axar gedər

vəryani yıxar gedər

Bu dünya bir pəncərədi

hər gələn baxar gedər


+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:6  توسط علی  | 


صبح هست اول مهر، دل می‌تپد ز شادی
از شوق کودکانه، شهر است پرهیاهو

چون بوته‌های خندان، در راه هر دبستان
مثل صف بنفشه، روییده بر لب جوو

هر یک به شوق و شادی، فردای بهتری را
بر ما دهند مژده، چون خوش‌خبر پرستو

کیه که با اومدن اول مهر یاد مدرسه نیفته و کیه که یاد روز اول مدرسه نیفته. البته قدیما که مهد کودک و آمادگی به این شکل فراگیر نبود و بچه ها اکثرا نمی رفتند آمادگی، روز اول مهر حادثه خیلی بزرگی بود. الان کم رنگ تره شاید.

یادم میاد روز اول مدرسه مرحوم بابام منو برد. چون مامانم زورش نمی رسید! از من انکار که مدرسه نمیرم از اونا اصرار. همین که چشم اولیای مدرسه رو دور می دیدم فرار میکردم و گریان به خونه برمیگشتم. آخرش هم به توصیه معلمها و مدرسه قرار شد که دست از سرم بردارند و الا برای همیشه از درس خوندن بیزار میشم. این شد که من اون سال مدرسه نرفتم و یک سال دیرتر رفتم. یادش به خیر. ولی بعدش دیگه واقعا با علاقه رفتم و خوب خوندم.

یادم میاد کلاس اول با دخترها باهم سر صف می ایستادیم. کلاسها جدا بودند البته. یک طرف حیاط پسرها بودند طرف دیگه دخترها. نمی دونم حالا هم صف ایستادن هست یا نه. اول صف می ایستادیم و شعار می دادیم بعد میرفتیم سر کلاس. تو شعار ها هم یک گروه ما می شدیم، یک گروه دخترها:

چند تا مرگ بر............

ما می گفتیم: حجاب زن سلاح آتشین است. اونا می گفتند: کوبنده قلب منافقین است.

ما می گفتیم: ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطابست. اونا می گفتند: ارزنده ترین زینت زن حفظ حجابست.

چند تا هم درود بر.........

یاد معلم های ابتدائی مون به خیر:

خانم حسین پور معلم کلاس اولی که اون سال نرفتم.

خانم خضائی معلم کلاس اول. مهربان، موقر و دوست داشتنی

آقای صمدیان معلم کلاس دوم. کچل، سبیل مغولی اما خوب و مهربان و دوستی خوب.

کلاس سوم باز هم آقای صمدیان.

آقای فخیم معلم کلاس چهارم. هیکل درشت، سبیلو. زیاد گرم نمی گرفتند. دست سنگینی داشت. یک سیلی اوایل سال ازشون خوردم که با توجه به اینکه شاگرد زرنگ و عزیز دردونه معلمهای قبلی بودم خیلی سخت بود برام. موضوع هم این بود که درس داستان حنظله رو داشتند میگفتند (همون صحابه پیامبر که یک روز بعد از عروسیش میره جنگ شهید میشه) من و محمد علی اصغرپورطلوعی هم ردیف اول بودیم. اونجا که پیامبر به مسلمونا میگن که باید بریم جنگ حنظله میره پیش پیامبر و میگه که امروز عروسی کرده و رخصت میخواد که فردا به سپاه ملحق بشه. اینجا محمد علی اصغرپورطلوعی ناجنس یه چیزی گفت که من خندم گرفت. آقای فخیم هم دید و کشید پای تخته و علت رو پرسید. منم نگفتم که محمد علی اصغرپورطلوعی چی گفته بود و یه کشیده آبدار خوردم.

آقای فرجی معلم کلاس پنجم و پسرخاله آقای صمدیان. هردو اهل اسکو بودند. خیلی باهم دوست بودیم. الان که فکر می کنم می بینم چقدر آزادی بهمون میداد. خیلی راحت بودیم باهاش. خاطره زیاد دارم از ایشون. یک کابل مخصوص تنبیه داشت. اون روزا کم و بیش تنبیه بدنی وجود داشت. کابل رو هم من براشون نگه می داشتم. هر موقع لازم میشد میگفت: "علی اون کابـُل رو بیار". موقع تنبیه هم متبسم بود و می خندید. برام هیرو بود. یه روز زنگ آخر که خورد داشت حرف میزد. رشید بیدل یه پسر ریز بود که کنار در می نشست. تا زنگ خورد رشید بیدل پا شد رفت، این هم که داشت حرف می زد عصبانی شد، بد جوری قاطی کرد و صداش کرد و تا می خورد بیچاره رو زد. سرش خون اومد. من پریدم وسط، خیلی عصبانی بود، گفت تو برو گم شو بینم. منم نمیدونم چه جوری برگشتم گفتم: به من چه به ضرر خودته. خیلی بهش برخورده بود و تا مدتها باهام سرسنگین بود. بعدها والدین رشید شاکی شدند و به خاطر این موضوع مواخذه شد.

یادش بخیر سرود همشاگردی سلام.............


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:26  توسط علی  | 


وه که چه زیباست پائیز این شهر. طبیعت هر چه رنگ داشت رو کرده. پائیز زیبای رنگارنگ را دریابید که در ادمونتون بسیار کوتاه است!
یعنی برگها از درختان خسته شده اند و پائیز را بهانه کرده اند؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:47  توسط علی  | 


مصادیق آزادی و دموکراسی از دید برخی ایرانیان (X درصد):

- همه باید مشروب بخورند و الا "هنوزم آدم نشده اند"
- دختری حق ندارد حجاب داشته باشد و الا "هنوز با خودش مشکل داره"
- کسی حق ندارد دنبال گوشت حلال باشد و الا "حیف این مملکت..."
...

این گروه خود خدا هستند که رفتارهای همه رو بر اساس آموزه های خودشون می سنجند.


مصادیق یک انسان خوب، با اصل و نسب و با ریشه! و یک ایرانی که حافظ فرهنگ و هویت ایرانی است، از دیدگاه طیف دیگر (Y درصد):

- نباید مشروب بخورد و الا "آدم بی ریشه ای است"
- اگر حجابش را حفظ نکرد یعنی "خودشو گم کرده"
- آدم! که گوشت حرام نمی خوره
...

این گروه هم نمایندگان تام الاختیار خدا در زمین هستند و جایگاه هر کس رو در آخرت با دقت چند میلی متر مشخص می کنند.


با توجه به اینکه هر سه مورد کاملا مسائل شخصی هستند که فقط و فقط به خود آدم مربوطه و اینکه این مثالها تنها مشتی از خرواره و اینکه: X+Y=100 پیدا کنید یک جمع ایرانی را که در آن به عقاید تک تک مردم احترام گذاشته شود!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:0  توسط علی  | 

 


Məni candan usandırdı, cəfadan yar usanmazmı

Fələklər yandi ahimdən, muradım şəmi yanmazmı

 

Hami bimarına canan dəvaye dərd edər ehsan

Nəçün qılmaz mənə dərman? Məni bimar sanmazmı

 

Şəbi hicran yanar canım, tökər qan çəşmi giryanım

Oyadar xəlqi əfqanım, qara bəxtim oyanmazmı

 

Güli ruxsarinə qarşı gözumdən qanli axar su

Həbibim fəsli güldür bu axar sular bulanmazmi

 

Qəmim pünhan tutardım mən dedilər yarə qıl roşən

Desəm ol bivəfa bilməm inanarmı? inanmazmı

 

Dəgildim mən sənə mayil, sən etdin əqlimi zayil

Mənə tən eyliyən qafil, səni görcək utanmazmı

 

Fizuli rindi şeydadır, həmişə xəlqə rüsvadır

Sorun ki bu nə sevdadır? Bu sevdadən usanmazmı

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:1  توسط علی  |